اولین بار
اولین ها…
همیشه از اولین ها میترسیدم. اولین روز مدرسه، اولین بار سرصف شعر خواندن، اولین نشانه های بلوغ، اولین روز ازدواج، اولین زایمان و… با فکر کردن بهشان، موجی در درونم ایجاد می شد که سرم را زیر پتو میبرد و تنم را روی رخت خواب می غلطاند. گاهی جرقه ای میشد، صورتم را میان شانه هایم پنهان میکرد و با سرعت زیاد مشتم را به زمین میکوبید.
امان ازین اولین بارها، نمیگذاشتند یک آب خوش از گلویم پایین برود. مثل خوردن خیار از ته آن بود..
بعدها که دانه دانه تجربه شان کردم، فهمیدم جنسشان با هم فرق میکند. همشان یکجور نیستند.
بعضی هاشان اصلا حس اولین بار را نداشتند، چشم باز میکردم میدیدم به وسط خیار رسیده ام. نه از تلخی اولش چیزی یادم مانده بود، نه از شیرینی بعدش. فقط میدیم وسط ماجرا هستم. چشم برهم زدم دیدم دوران ابتدایی تمام شده است. سری چرخاندم، فهمیدم به بلوغ رسیده ام و آخرین روز های دبیرستان را میگذرانم. دمی نگرفته بودم که در انتظار اولین فرزندم بودم. اصلا چند سال از اولین روز ازدواجم میگذشت؟
کلاس شنا که میرفتم، همین که یاد گرفتیم روی آب بمانیم و غرق نشویم. با مربی به قسمت عمیق رفتیم. مربی کنار دیواره ی استخر ایستاد، دست هایش را بالای سرش جفت کرد، به قول خودش سوزنی پرید توی آب. با خودم گفتم چقدر آسان… چه لذتی دارد. مطمئن بودم یادگرفته ام روی آب بمانم. مطمئن بودم غرق نمیشوم. نوبتم شد سوزنی بپرم. اولین نفر!
لبه استخر ایستاده بودم. دیگر آسان به نظر نمیآمد. حس پریدن از ارتفاع را داشت. پاهایم میلرزید. مربی داد زد “یک… دو… سه…” نپریدم!
“یک… دو… سه…” باز هم نپریدم.
عمق استخر را میدانستم، غریق نجات کنارم بود. من اما یخ بسته بودم! پیش رویم عمیقترین نقطه اقیانوس اطلس و دندان های تیز کوسه هارا میدیدم.
اینجور نمیشد. نفس عمیقی کشیدم. پریدن سخت بود. ترسیدن هم سخت بود.چشمانم را بستم و سختی ام را انتخاب کردم.
به یکباره زمان کند شد. صدای همهمه قطع شد. حس سوزش در بینی ام، چشمانم را بسته نگه داشت. خلسه ای بود سرشار از بیزمانی و بی مکانی…
بعد از آن، بارها و بارها سوزنی پریدم توی آب. از این اولین بار ها خیلی تجربه کرده ام.
اما یک جور اولین بار هست، که شبیه هیچک
دام نیست. اصلا خیلی خاص است. از وقتی خودم را شناخته ام، دوست دارم زودتر اتفاق بیوفتد. هر صبح را با امیدش شب میکنم. هر روز میگویم شاید امروز آن روز است. بارها تصور کرده ام چگونه اتفاق خواهد افتاد. آن لحظه چه حسی خواهم داشت . فکر کردن به این اولین بار، برایم بوی باران بهاری در خانه باغ پدر را میدهد. بوی شیرین گل نرگس. خون میدواند توی تنم. اصلا حسش شبیه هیچ چیز نیست. نمیشود توصیفش کنم. همه ی تمنا و امیدم این است. کاش قبل از مرگ تجربه اش کنم، اولین صبح ظهور را …..
أللَّهُمَ عَجلْ لِوَلِیکْ ألْفَرَج
میلاد نور مبارک بادا ♥️ 🌹 🌹
✍️م.علوی
موبایل یا الاغ؟
داشتم فضای مجازی را بررسی میکردم، از یک گروه به یک گروه، ازین کانال به آن کانال… گوشه چشمی به ساعت دیجیتالی بالای تلفن همراهم انداختم ، نیم ساعت مانده بود به اذان مغرب…
در ذهنم، شروع کردم به برنامه ریختن،که چنین کنم، چنان کنم…
علامت باتری کنار ساعت، نارنجی شد. با زبان بی زبانی میگفت، دارم ميميرم از سوءتغذیه، به دادم برس. سه ساعت بود که بی وقفه استفاده میکردم…
با خود میگویم نکند آخر کار، این تلفن های همراه هم مانند الاغ ها در قیامت یقه ی مارا بگیرند، که 24 ساعته از ما کار میکشیدی هیچ، ماه به ماه هم نگذاشتی یک دقیقه خاموش باشیم، لاقل باتریمان را پر نگه میداشتی. یک الاغ هم سراغ ندارم مثل من کار کرده باشد .
آنوقت است که صدای همه درمیآید، حالا بیا و درستش کن.
مثلا همین انگشت شصت دست راستمان ناله میکند و میگوید :آخ گفتی، نمیدانی روزی هزار بار، البته شاید هم بیشتر، با صورت مرا به صفحه ی موبایل میکوبید، از آن بدتر…
چیز هایی مینوشتم که دوست نداشتم بنویسم
صفحاتی باز میکردم که دوست نداشتم باز کنم
چیز هایی نشانم میداد که دوست نداشتم ببینم.
یا مثلا چشممان میگوید :
ای انگشت، خوب شد تو چشم نبودی وگرنه چه میگفتی، اصلا میدانی بیست و چهار ساعت خیره شدن به این نور های آبیِ اجنبی چقدر سخت بود، از شدت خستگی سرخ میشدم اما او بیخیال نمیشد…
در همان لحظه مغزمان ورود میکند. و به دیگر اعضا میگوید: همه تان باید لُنگ بیندازید اگر بگویم او با من چه کرد.. همه ی روز مرا با مطالب و اخبار مختلف بمباران میکرد، بارها به او میگفتم لاقل بگذار یکم نفس بکشم، کمی صبر کن به تو بگويم چه چیزی درست است چه چیزی غلط…
خوب ،همینطور که حدس میزنید اصلا گوشش بدهکار نبود اصلا نمیگذاشت کارم را انجام بدهم فقط بمباران میشدم. همه ی عمرش آرزوی کمی تأمل به دلم ماند.
تقریبا همه یک صدا گفتند :
- آه، مغز! چه توقعاتی داری، اگر کمی از تو کار میکشید که وضعمان اینجور نمیشد….
چشم ها بغض میکنند با صدایی دورگه، طوری که دل خودمم براشان کباب شد، میگویند :
چقدر دوست داشتم هر روز کمی قرآن نشانمان بدهد.. دلمان پر میکشید آیات نور را ببینیم، اما دریغا… بغضشان میترکد،اشکشان جاری میشود…
گوش ها که تا حالا ساکت بودند، با صدای خفه ای که انگار از ته چاه میآمد، گفتند:همیشه سراپا گوش بودیم تا شاید کلمات وحی را بشنویم. اما از آن هدفون های سیاه بدصدا… .
گوش های بیچاره! صدایشان آنقدر کم جان شد که جملات دیگرشان شنیده نمی شد.
دلم برایشان سوخت. دوست داشتم بغلشان کنم بگویم مرا ببخشید، قول میدهم دیگر مواظبتان باشم یکم هم به دل شما راه بیایم.
ترسیدم… میترسم… از آن روزی که آنان به خداوند بگویند که خدای بزرگ، حق ما را از بنده ات بگیر که ما را تباه کرد.
یادم آمد یک آیه ی قرآن در مورد شهادت دادن اعضای بدنمان شنیده بودم ، صفحه ی جستجو را باز کردم و نوشتم” آیه قرآن در مورد شهادت دادن اعضا بدن” و مرورگر مرا رساند به آیه 24 و 25 سوره ی نور :
يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ
يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَيَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ
[در] روزی که زبان ها و دست ها و پاهایشان بر ضد آنان به گناهانی که همواره انجام می دادند، شهادت دهند.
در آن روز خدا کیفر به حق آنان را به طور کامل می دهد، و خواهند دانست که خدا همان حقّ آشکار است.
بهت زده چند بار آیه را خواندم، صفحه ی موبایل در مقابلم تار شد، قطره اشکی بر روی صفحه اش چکیده. بعدی و بعدی…
ای بنده با خودت چه میکنی؟ مرکبت را به کدامین سو میرانی؟! حق مبین؟! یا.. ؟
صدای ملکوتی اذان در گوشم طنین انداز شد.
دعا خواندم . عاجزانه، ملتمسانه و خاشعانه…
یَا رَبِّ یَا رَبِّ یَا رَبِّ، قَوِّ عَلىٰ خِدْمَتِکَ جَوارِحِى، وَاشْدُدْ عَلَى الْعَزِیمَهِ جَوانِحِى، وَهَبْ لِىَ الْجِدَّ فِى خَشْیَتِکَ، وَالدَّوامَ فِى الاتِّصالِ بِخِدْمَتِکَ
ای پروردگارم، ای پروردگارم، ای پروردگارم، اعضایم را در راه خدمتت نیرو بخش و دلم را بر عزم و همّتت محکم کن و کوشش در راستای پروایت و دوام در پیوستن به خدمتت را به من ارزانی دار.
آمین
🖋م. علوی
جای خالی....
با فشار جمعیت از در سالن خارج می شوم…
موقع ورودم تقریبا نیمی از سالن پر شده بود، ابتدا خطبه وبعد نماز دو رکعتی جمعه را خواندند. مجری گفته بود بمانید بعد از نماز عصر دسته جمعی دعای فرج بخوانیم، من هم ماندم، مثل اکثر آدم هایی که آنجا بودند، با پخش شدن صوت زیبای دعا، همهمه ی مردم تبدیل به همخوانی شد..
… العجل… العجل… العجل… .
صلواتِ بعد از دعا هنوز تمام نشده، جمعیت به یکباره تصمیم به خروج گرفتند.
نگاهی به اطرافم انداختم فضای مصلی یک چند ضلعی دایره مانند است ،وسط هر ضلع یک درب وجود دارد، از آن مدل درب هایی که هم پنجره است و هم در، با رنگ سبز پسته ای، و قوس زیبایی بالای آن.
همه درب ها باز بودند به جز آنها که پشت آن کولر آبی بزرگی گذاشته بودند و کانال کولر از آن خارج شده بود
یکی از درها سمت چپ من قرار داشت، سمت راست پرده ای شکلاتی رنگ، این دایره بزرگ را به دو نیم دایره تقسیم می کرد ، البته قسمت آقایان بزرگتر بود و نیم دایره ها قرینه نبودند. مانیتور های بزرگی در هر طرف وجود داشت که تصویر مظلومیت کودکان غزه را نشان میداد.
دعای فرج را ایستاده خوانده بودیم بعد از آن طبق معمول رو به قبله ایستادم دستم را روی سینه گذاشتم و زمزمه کردم :
السلام علیک یا بقیه الله..
السلامعلیکیااباصالحالمهدی..
السلام علیک و رحمهالله و برکاته..
با گفتن جمله آخر به نشانه احترام کمی خم شدم. میدانم که مرا میبینند، به همه اعمال من احاطه دارند و این قلبم را آرام میکند لبخند میزنم..
نگاهم به در های مقابلم می افتد، جمعیت زیادی مقابل آنها ازدحام کرده اند، برمیگردم، درهای انتهای سالن بهتر بود و سریع تر میتوانستم خارج شوم.
سلانه سلانه به سمت در میرفتم و فکر میکردم حالا با این همه جمعیت چگونه کفش هایم را زمین بگذارم. آخر از آن کفش های بدقلق است ، تنها راه پوشیدنش، این است که بنشینم و پاشنه آن را بکشم..
رسیدم جلو در همهمه زیادی بود، بعضی ها با هم احوال پرسی میکردند، بعضی با بچه هایشان کلنجار میرفتند که این دفعه ی آخری است که تو را با خود می آوردم، از همان تهدیدها ی همیشگیِ مامان ها که هیچوقت هم آن را عملی نمیکنند.
آقایی در بلندگو اعلام میکرد، دختری به نام… گم شده و برای تحویل او به اتاق صدا بیایید و هرچند دقیقه نام کودکان گم شده به روزرسانی میشد.
به هر جان کندنی بود کفش های بدقلق را میپوشم و وارد حیاط مصلی میشوم
به سمت درب خروجی بانوان حرکت میکنم ، نزدیک درب خروجی صندوق های کمک به غزه گذاشته اند ، دختر خانومی کنار میز محصولات ارگانیک میفروشد کلوچه های زنجبیلی، سوهان عسلی و…
از کنار همه آنها میگذرم و از حیاط مصلی خارج میشوم
از قبل با خودم قرار گذاشته بودم بعد از نماز جمعه به خانه مادر همسرم بروم و به او سر بزنم، تا خانه یشان پیاده ده دقیقه راه است.
اما قبل از نماز که با اون تماس گرفته بودم گفته بود به خارج از شهر رفته است.
تا خانه پدرم یک ساعت پیاده راه دارم، اخم میکنم و لب میچینم،
دیگر رمقی برایم نمانده …
صبح خواهرم مرا درمیدان امام حسین ع پیاده کرد و من مجبور شدم مسیر زیادی را از خیابانی طولانی به سمت میدان زند بروم. در واقع، آنجا محل تجمع بود؛ بعد از آن هم، همراه جمعیت شعار گویان تا مصلی آمدیم.
به سمت خیابان اصلی میروم، آخر درب وردی بانوان در خیابان فرعی قرار دارد.
پیاده رو خاکی و پر رفت آمد است، با چادرم جلو دهانم را میگیرم تا مبادا غبار زیاد روزه ام را باطل کند.
از دور چشمم به ایستگاه و دو اتوبوس سفید و زرد می افتد.
همه ی توانم را جمع می کنم تا با سرعت بیشتری حرکت کنم، بدون توجه به صدای بوق ماشین ها به آن طرف خیابان می رسم.
نمیدانم کدام خط به سمت خانه ی پدر میرود،فقط فهمیدم اتوبوس سفید سرویس دانشگاه هست و آن یکی از جمعیت زیاد در حال انفجار؛ با این حال از آخرین نفری که روی پله ایستاده و مشخص است خودش را به زور جا کرده، پرسیدم از کدام مسیر میرود؟ و او فقط میدانست مقصد شهرک است اما مسیر مشخص نبود.
از فکر اینکه مثل پارسال از اتوبوس جا بمانم و پیاده برگردم، مصمم تر میشوم.
در حالی که اطرافم را نگاه می کنم دو اتوبوس جدید می آید و پایین تر می ایستد ،
پا تند می کنم و امیدوارانه به سمت آنها میروم. آقایی جوان روی پله ایستاده است، شبیه شاگرد شوفر ها، از او می پرسم مسیر کجاست
_خط هفته خانم میره شیرا، قلوه، هویزه، سی هزار متری و..
با شنیدن سی هزار متری چشمانم برق می زد و دیگر نمیشنوم چه میگوید…
از قسمت بانوان سوار میشوم. اتوبوس سفید رنگ است، ازین مدل جدید ها که در خط بی ار تی مشهد دیده بودم.
بعضی خانم ها در قسمت مردانه نشسته اند اما من ترجیح میدهم سرپا بیاستم. اتوبوس پر میشود و حرکت میکند. دستم را به میله زرد رنگ اتوبوس میگیرم تا اهرم اطمینانی باشد.
دهانم خشک شده است، زبانم نمیچرخد حرف بزنم، هوا گرم است و جمعیت فشرده درون اتوبوس حالم را بدتر میکند، با قدرت بیشتر میله را میگیرم تا مبادا از بیحالی، کف اتوبوس ولو شوم.
توجهم جلب میشود… گوشم را میدهم به حرف های چند خانم میانسال، مشخص است با هم دوست هستند.
بحثشان در مورد این است که چرا این همه ماشین خالی یا با یکی دو سرنشین، بقیه را که وسیله ندارند نمیرسانند، مگر چه ضرری به آنها میرسد، همان مسیر خودشان است و بنزین اضافه که نمیسوزانند و خرج اضافه نمیشود. اما خیری به مسلمان روزه دار برسانند، چقدر ذخیره آخرتشان میشود.
یکی از خانم ها پشت چشمی نازک میکند و با با پوزخندی گوشه ی لبش میگوید شاید میترسند درب ماشینشان فرسوده شود اگر یک بنده خدایی در را باز کند و بنشیند.
بقیه حرف هایشان را نشنیدم. به یاد حرف های حاج آقا افتادم که میگفت امام زمان در نامه ای به شیخ مفید رمز ظهور را همدلی و صفا میان مؤمنین بیان کرده اند. نکند همدلی ما فقط در حد شعار باشد و ظهور را به تاخير بیاندازد. نکند…
از پنجره ی اتوبوس، چشمم می افتاد به ماشین هایی که در خروجیِ میدان مصلی، انگار بهم چسبیده اند و با سرعت خیلی کم حرکت میکنند،
راست میگفتند اکثر آنان جای خالی داشتند…
م.علوی