موبایل یا الاغ؟
داشتم فضای مجازی را بررسی میکردم، از یک گروه به یک گروه، ازین کانال به آن کانال… گوشه چشمی به ساعت دیجیتالی بالای تلفن همراهم انداختم ، نیم ساعت مانده بود به اذان مغرب…
در ذهنم، شروع کردم به برنامه ریختن،که چنین کنم، چنان کنم…
علامت باتری کنار ساعت، نارنجی شد. با زبان بی زبانی میگفت، دارم ميميرم از سوءتغذیه، به دادم برس. سه ساعت بود که بی وقفه استفاده میکردم…
با خود میگویم نکند آخر کار، این تلفن های همراه هم مانند الاغ ها در قیامت یقه ی مارا بگیرند، که 24 ساعته از ما کار میکشیدی هیچ، ماه به ماه هم نگذاشتی یک دقیقه خاموش باشیم، لاقل باتریمان را پر نگه میداشتی. یک الاغ هم سراغ ندارم مثل من کار کرده باشد .
آنوقت است که صدای همه درمیآید، حالا بیا و درستش کن.
مثلا همین انگشت شصت دست راستمان ناله میکند و میگوید :آخ گفتی، نمیدانی روزی هزار بار، البته شاید هم بیشتر، با صورت مرا به صفحه ی موبایل میکوبید، از آن بدتر…
چیز هایی مینوشتم که دوست نداشتم بنویسم
صفحاتی باز میکردم که دوست نداشتم باز کنم
چیز هایی نشانم میداد که دوست نداشتم ببینم.
یا مثلا چشممان میگوید :
ای انگشت، خوب شد تو چشم نبودی وگرنه چه میگفتی، اصلا میدانی بیست و چهار ساعت خیره شدن به این نور های آبیِ اجنبی چقدر سخت بود، از شدت خستگی سرخ میشدم اما او بیخیال نمیشد…
در همان لحظه مغزمان ورود میکند. و به دیگر اعضا میگوید: همه تان باید لُنگ بیندازید اگر بگویم او با من چه کرد.. همه ی روز مرا با مطالب و اخبار مختلف بمباران میکرد، بارها به او میگفتم لاقل بگذار یکم نفس بکشم، کمی صبر کن به تو بگويم چه چیزی درست است چه چیزی غلط…
خوب ،همینطور که حدس میزنید اصلا گوشش بدهکار نبود اصلا نمیگذاشت کارم را انجام بدهم فقط بمباران میشدم. همه ی عمرش آرزوی کمی تأمل به دلم ماند.
تقریبا همه یک صدا گفتند :
- آه، مغز! چه توقعاتی داری، اگر کمی از تو کار میکشید که وضعمان اینجور نمیشد….
چشم ها بغض میکنند با صدایی دورگه، طوری که دل خودمم براشان کباب شد، میگویند :
چقدر دوست داشتم هر روز کمی قرآن نشانمان بدهد.. دلمان پر میکشید آیات نور را ببینیم، اما دریغا… بغضشان میترکد،اشکشان جاری میشود…
گوش ها که تا حالا ساکت بودند، با صدای خفه ای که انگار از ته چاه میآمد، گفتند:همیشه سراپا گوش بودیم تا شاید کلمات وحی را بشنویم. اما از آن هدفون های سیاه بدصدا… .
گوش های بیچاره! صدایشان آنقدر کم جان شد که جملات دیگرشان شنیده نمی شد.
دلم برایشان سوخت. دوست داشتم بغلشان کنم بگویم مرا ببخشید، قول میدهم دیگر مواظبتان باشم یکم هم به دل شما راه بیایم.
ترسیدم… میترسم… از آن روزی که آنان به خداوند بگویند که خدای بزرگ، حق ما را از بنده ات بگیر که ما را تباه کرد.
یادم آمد یک آیه ی قرآن در مورد شهادت دادن اعضای بدنمان شنیده بودم ، صفحه ی جستجو را باز کردم و نوشتم” آیه قرآن در مورد شهادت دادن اعضا بدن” و مرورگر مرا رساند به آیه 24 و 25 سوره ی نور :
يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ
يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَيَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ
[در] روزی که زبان ها و دست ها و پاهایشان بر ضد آنان به گناهانی که همواره انجام می دادند، شهادت دهند.
در آن روز خدا کیفر به حق آنان را به طور کامل می دهد، و خواهند دانست که خدا همان حقّ آشکار است.
بهت زده چند بار آیه را خواندم، صفحه ی موبایل در مقابلم تار شد، قطره اشکی بر روی صفحه اش چکیده. بعدی و بعدی…
ای بنده با خودت چه میکنی؟ مرکبت را به کدامین سو میرانی؟! حق مبین؟! یا.. ؟
صدای ملکوتی اذان در گوشم طنین انداز شد.
دعا خواندم . عاجزانه، ملتمسانه و خاشعانه…
یَا رَبِّ یَا رَبِّ یَا رَبِّ، قَوِّ عَلىٰ خِدْمَتِکَ جَوارِحِى، وَاشْدُدْ عَلَى الْعَزِیمَهِ جَوانِحِى، وَهَبْ لِىَ الْجِدَّ فِى خَشْیَتِکَ، وَالدَّوامَ فِى الاتِّصالِ بِخِدْمَتِکَ
ای پروردگارم، ای پروردگارم، ای پروردگارم، اعضایم را در راه خدمتت نیرو بخش و دلم را بر عزم و همّتت محکم کن و کوشش در راستای پروایت و دوام در پیوستن به خدمتت را به من ارزانی دار.
آمین
🖋م. علوی